وقتی غم روی دلت سنگینی می کند، می خزی کنار مادر و برایش آه میکشی و او آهت را به آغوش میکشد و آرامت میکند. وقتی شادی و مرغ دلت خنده سر می دهد، می روی پیش مادر و با آب و تاب برایش از شادیت می گویی و او شادیت را هم به آغوش می کشد و از تو خوشحالتر می شود. رفیق بی کلک مادر را چه خوب گفته اند. نه در غمش ریا دارد نه در شادیش؛ مهر می جوشد از اندام مادر.
بچه که بودم دلم میخواست الکی که هم شده بهانه بگیرم و قطره اشکی به چشمم بیاورم. هیچ کس به من توجهی نمی کرد جز مادرم که دوان دوان می رسید و قطره اشک نمایشی را از کنار چشمم میچید و انگشتی لای موهایم سر می داد و وجودم را به آغوش می کشید.
بمان مادر، بمان در خانه ی خاموش خود مادر....