اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت ۹۲ بود دقیقش را یادم نمی آید که با چندی از رفقا رفته بودیم سرای سالمندان. سرای سالمندان که چه عرض کنم بهتر است بگویم زندان سالمندان. دیوارهایی نم دار با رنگ کهنه که بعضی جاها از فرط خیسی گل و آجرش بیرون افتاده بود. هوایش شرجی و خانه هم شمالی و آفتاب نگیر. همان دم در گفتند که عکاسی قدغن است و فقط میتوانید از طبقه ی اول استفاده کنید. طبقه ی دوم مخصوص سالمندان ایزوله است. با ورود ما چشم پیرمردها باز شد و با حیرت مارا نگاه میکردند و به دلیل سکوت طولانی مدت ، فک هایشان به سختی باز و بسته میشد. شروع کردیم به گپ زدن با آنها. هرکس از دری میگفت و هرکس از دیواری. همه خسته. اما همه ی آنها به کنار، یکیشان بدجور دلم را سوزاند طوری که هنوز که هنوز است در فکرم است. گفتند: یکی هست که تو حمومه الان، کر و کور و لاله
این را گفتند من قلبم لرزید، که چطور ممکن است کسی مهمترین حس ها را نداشته باشد و زنده باشد، یعنی زندگی کند نه اینکه گیاه باشد. نمیتوانستم با او حرف بزنم چون که ارتباطش با محیط خارج فقط بو بود و مزه و لمس. همیشه به فکرش هستم که آیا زنده ست، نیست، به چه فکر میکند، اصلاً راه میرود؟ مگر کسی را دیده است که راه رفتن بلد باشد. خواب میبیند؟ خالقش را میشناسد؟ میداند عشق چیست؟ میداند رفاقت و روی سر و کول هم پریدن چیست؟
چند روز پیش شعری از مولانا شنیدم که مصداقش همان دوست پیر و خموش من است و دلم خواست نامه ای برایش بنویسم. شعر ملاقات شمس و مولانا که میگوید:

 

هر زمان نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی ست
مصطفی فرمود دنیا ساعتی ست
آزمودم، مرگ من در زندگی ست
چون رهی زین زندگی، پایندگی ست
کیستی تو... قطره ای از باده های آسمان
این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان
کیستی تو... آدمی مخفی ست در زیر زبان
این زبان پرده است بر درگاه جان
برخوانم و افسونش حراقه بجنبانم
هم ناطق و خاموشم، هم لوح خموشانم
هم خونم و هم شیرم، هم طفلم و هم پیرم

 

 

دوست عزیزم!
این دنیا در جریان است و باد میرود و می آید و شکوفه جای خودش را به برگ های سرخ میدهد و زمین بخار دهانش را بیرون میدهد و تو از همه ی این ها بی خبری، پس حتما تو میمیری و زنده میشوی هرروز که این چه زندگی است که من دارم و فکر می کنی که ساعتی دیگر مرگت می آید و راحت می شوی. اما نه! مرا ببخش دوست خموشم من امروز فهمیدم که این زندگی یعنی مرگ، زندگی که زندانی شده پر  از ریا و نارفاقتی و روسپی گری جسمی و روحی. زندانی که زندانیانش احساسات خود را زیر زبانشان مخفی میکنند و از چیزهایی دم میزنند که کوچکترین اعتقادی به آن ندارند و برای رسیدن به مقام ارشد زندان از انجام هیچ کار کثیفی دوری نمیکنند. ولی تو ناطق خاموشی. کسی که میفهمد ما را ولی ما اورا نمیفهمیم ، هم طفلی و هم پیری. حرفم را پس میگیرم دنیا درجریان نیست بلکه مثل باتلاق و لجن زار است و تو مث نیلوفر روی آن در جریانی و طفل و پیر بودن برایت معنا ندارد. مرا ببخشید اگر فکر اشتباهی درباره ت دارم. ولی بدان دوست عزیزم که:

شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم کو وصال و کو نجاه
برد این «کو کو» مرا در کوی تو
جست وجویی در دلم انداختی
تا ز جست وجو رود در جوی تو