مدتی است خود را به آن راه زده ام

می خواهم ندیده و نشنیده بگیرم تمام این دلشوره ها و دلواپسی ها را...

نه اینکه این ها آرامم کند..نه هرگز...

اما دیگر کاری از دستم بر نمی آید...

چه کنم که این نادیده گرفتن ها هم مرهم نشد که هیچ، شد نمک روی زخم...

نمیدانم با خود قهر و خود را رها کرده ام 

از خودم خسته شدم ، همچون کسی که تمام راه ها را رفته درها را کوبیده

اما دستش همچنان خالی ست...

خدایا ، من اینجا و تو آنجا...

این فاصله را کم کن...دل و جانم زنگار گرفته...

دیگر نای رفتن ندارم...اگر دستم را نگیری با چه امیدی قدم بردارم

خدایا اگر به تو نگویم به که بگویم حرف هایی را که به هیچ کس نمی توان گفت....

خدایا یک خواهش..

می شود امتحاناتت را کمی اسان تر بگیری

من بنده ی ممتازی نیستم

می ترسم رد شوم...