امروز ساعت های 4 عصر بود. در بوستان محله ای در بلوار سجاد یا همان اس سابق کرمانشاه روی چند صندلی بتنی و سرد نشسته بودم و چشم به راه شاگردم. از خستگی مفرط و درد و رنج عفونت این مهمان ناخوانده خوابم گرفته بود. زیپ گرمکن را تا زیر گلو کشیدم هدفونم گیر کرد و از گوشم افتاد. کلافه بودم، با حالتی از سر ناچاری هدفون را چپاندم توی گوشم.سرما و خستگی از یک طرف و گرسنگی و نبود انرژی از طرف دیگر. بلند شدم و رفتم سمت مغازه ی لوکسی که آنجا بود. یک هایپ برداشتم و یک کلوچه سلام خداحافظ و یک آدامس، رفتم ک حساب کنم دیدم فروشنده دارد بال و پر میزند میگم بله؟؟ بازهم بال و پر میزند دیدم اشاره میکند ب گوشم یادم افتاد ک دارم با آخرین درجه آهنگ گوش میدهم لبخندی و عذری تحویلش دادم و اخم و نازی تحویلم داد. بیرون که آمدم دیدم صندلی ها دیگر کاملاً زیر سایه ی برج ها نشسته اند و دیگر خبری از آن نور نصفه و نیمه نیست. دوباره روی صندلی نشستم باز هم سرمای صندلی، پشیمان شدم از بلند شدنم.جزوه و کلوچه را گذاشتم سمت راستم و در هایپ را باز کردم و سفره ام را پهن. دست چپم را کردم توی جیبم و شروع کردم ب خوردن. در فکر بودم، فکر یار و بار و خار و کار. جوانی سرمازده تر از من از جلویم گذشت و جز فیلتری خاموش نشده چیزی برایم ب جا نگذاشت. سیگارش افتاد روی برگ های جلوی پایم. بوی تند سوختگی برگ مرا برد ب خاطرات اردوهای بچگی که هر وقت میخواستیم آتشی روشن کنیم کلی برگ روی هم میریختیم و فوت میکردیم و دود زرد و خاکستری از لای برگ ها بیرون میزد...

صدای ترمز یک بی ام دبلیو شاسی بلند مرا تکان داد. سرم را بالا آوردم دیدم دخترکی پروتز منصب جعبه ای شیرینی و دسته گلی را انداخت توی سطل زباله ای که در آن نزدیکی بود و مرا نگاه کرد گوشه ی لبش را بالا کشید و گازش را گرفت. لجم گرفت داد زدم 17 امتیاز به خاطر 2 ثانیه تیک آف و رفت. ماشین را با سرم دنبال کردم یک بار دیگر قوطی را بالا آوردم و کلوچه ای توی دهان گذاشتم. سطل را داشتم نگاه میکردم که دیدم یک وانت قراضه دور زد. حین دور زدن در طرف شاگرد باز شد. خیال کردم کسی میخواهد پیاده شود دیدم نه ماشین کنار سطل پارک شد و مردی میانسال با قیافه ای عبوس و خسته پیاده شد که در را ببنند. یک سیگار فیلتر صورتی باریک روی لبش بود که ب صورت آفتاب خورده و پهنش نمیخورد. در این فکر بودم که دمش گرم با این وضع ماشین و زندگی هنوز دارد جان می کند و زور می زند. حتما زن و بچه دارد. شاید دخترش ابتدایی باشد و با روپوش صورتی مشغول بازی در مدرسه و منتظر است زنگ بخورد که پدر برود دنبالش. دیدم در را بست و نظرش به سطل جلب شد. سیگار از لبه ی دهانش افتاد. جای سیگار لبخند روی لبش نشست. دسته گل را برداشت و تکان داد و تمیز کرد. از شیشه ی ماشین انداختش داخل. رفت سراغ شیرینی برش داشت بازش کرد لبخندش ب سرخی ذوق تبدیل شد، مرا که دید، یکه خورد ولی بعدش خندید اشاره کرد میخوری؟ گفتم نه حاجی صرف شده، شما بفرما... تشکر کرد و نشست توی ماشین و از جلویم که رد شد بوقی زد و دستی تکان داد، دستم را گذاشتم روی سینه م نیم خیز شدم و رفت. کجایش را نمیدانم، شاید رفت که ب دخترش بگوید شیرینی خریده شاید رفت که دست گل را بدهد به زنش بگوید تقدیم به شما مثل توی فیلما و غرق بشوند در ذوق و خنده. شاید رفت شیرینی را با دوستانش در دور میدان بخورد ولی این را میدانم که رفت تا بشود رنگی از رنگ های دنیا...