- شهرستان نمیای سر بزنی؟

- نه! حوصله رفت و آمد ندارم و اینجا راحت ترم

- هرجا هستی خدا کنه سلامت باشی و صاحب الزمان یاورت... چیزی نمیخوای برات بفرستم؟  پول نمیخوای؟ تعارف نکن، قول میدم مامانت نفهمه

- نه ممنون، همه چی هست الحمدلله

-کاری نداری؟؟ 

- نه خداحافظ

- خداحافظت، خدانگهدارت، خدا همراهت

گوشی را که قطع کردم تمام کودکیم جلوی چشمانم حاضر شد، لباس های گل من گلیش، بوی کمدش، دستان نرمش، قیافه ی بانمک و تپلش، دلم گرفت. لعنت بر جغرافیا و جدایی هایش. شب تا صبح به خاطراتم با او فکر کردم. فردایش بلافاصله بعد از بیمارستان بلیط گرفتم و رفتم شهرستان. رفتم به دیدنش. زنگ در قدیمی خانه شان را زدم... خززززز... خزززز... پرسید کیه؟؟ پسرمه؟؟ در را باز کرد و کله م را دزدید و غرق بوس کرد. در آغوشش گرفتم... نرم عین پنبه... سرش همان بوی کمدش را میداد، خوب بویش کردم و بوسیدمش... رفتیم توی خانه... گرم و نرم و مرطوب... گل خانه اش تمیز و شرجی پر از گل های مختلف که شاید خاصیت یا زیبایی خاصی نداشتند اما سال ها همدم بیوگی ش بوده اند، سال ها همدم مادر شهیدی ش بوده اند... بازهم بساط چاییش پابرجا... دو لیوان ریخت و با گام های نامنظم آوردشان... ننه جون چقدر پیر شده... از من پرسید، از درسم، از دانشگاهم، ازینکه عروس برایش پیدا کرده ام یا نه، از هوا و هر چیزی که میفهمید، رفت وای فایی را که خریده بود تا نوه هایش دور هم جمع شوند،روشن کرد. گفت با گوشیت کار کن. میدانستم اینهمه سوال حرف برای این است که حرفمان قطع نشود گوشی را کنار گذاشتم و نشستم از درس و بیمارستان و درک های خودم با زبان او گفتن، سخت است ولی شیرین، مخصوصا وقتی یک چیز دیگر برداشت میکند قند توی دلم آب می شود دوس دارم بقلش کنم و آنقدر فشارش بدهم که خفه شود. الان کنارم خوابیده، پتو را تا نصفه روی سرش کشیده، موهای کم پشتش از زیر پتو بیرون زده، موهایش را حنا زده، معلوم است چند ماه پیش بوده چون موهایش دو رنگ شده، گیس خیلی  نازکش که قبلتر ها به قطر یک مشت بود و توی دستم میگرفتمش و مثل دستگاه فشارسنج پزشکی فشارش میدادم. ننه جون چقدر پیر شده...هر چند لحظه وسواسم میگیرد و صفحه ی گوشی را کج میکنم که ببینم نفس میکشد و خیالم راحت می شود. سر شب گفت که دکتر بنیاد شهید آمده خانه ش و یاد من افتاده، گفتم حمید انشاالله اینجوری میشه... دفترچه اش را گرفتم ببینم که چه داروهایی برایش نوشته است، یک چیز دیدم که دارو و پزشکی را فراموش کردم... آن بالا نوشته بود ۷۲. عرق سردی وجودم را گرفت. در این زمانه ترسناک است. وقتیکه من بچه بودم حدود ۵۰ و خورده ای سالش بود ولی الان...ننه جون چقدر پیر شده...

ننه جان فدای خنده هایت، ننه جان فدای گلدان هایت، ننه جان فدای ترک های دیوار پشت باغچه ات، ننه جان فدای جا نان پلاستیکی توی آشپزخانه ات، ننه جان فدای آب پاشی کردن هایت، ننه جان فدای پیر شدنت.... ننه جان حمید به فدایت....