ترم ۹ دارد تمام می شود. در تمام این ۹ ترم آدمهای زیادی را شناخته ام، با خیلی هایشان خندیده ام، با خیلی هایشان سفر رفته ام و با خیلی هایشان کار کرده ام. اما همیشه همه شان را به جای "همکار" نشانده ام. گاهی تصور دوستی آنچنان وسوسه انگیز بوده که جان کنده ام تا روابطم را توی قفس ِ"همکاری" جا بدهم، اما آخرش از "همکاری" کوتاه نیامده ام تا نه خودم را توی تار و پود احساسات لطیف دیگران گیر بیندازم و نه دیگران را توی ریسمان های هزار گره ِ احساسات لطیف خودم. با اینکه گاهی این اوضاع را بغرنج می کند، با اینکه گاهی نمی توانم بفهمم این منم که تصمیم میگیرم یا حضور عاملی خارجی، با اینکه حالا دیگر نمی توانم پیش خودم بخندم و مطمئن باشم که می توانم استاد را از گفتن حرف هایش پشیمان کنم و با همه معماهایی که هستند و مجبورند که باشند، به گمانم هنوز سرزندگی دارد جایی در سکوت ِطبیعی اش بال و پر میزند. 

doctor is out, will return at.... I don't know