برزخ ، مردن


آرامشی به بکری یک لبخند، به نازک آرایی یک سکوت پایان پذیر

به ژرفای اندیشه یه ماهی

نه به هیئت برکه ای به درازای فرسنگ ها !

تلنگرهای مزحکه آلود زمان

در غروب ارغوانی اقیانوس.

جمعی مسحور زمان.

- تنها ، تنها ، تنها

در غریب ترین برهه وجود انسانی-

همه کاوشگرانه در جستجوی دو سکه ...

تنها تر از خورشید خونین غروب

ملوانی با نسیم مسموم تحکیم بخش بادبانش

مشغول جابجایی انسان

طاق طاق...

به فناناپذیر برزخ زیستن

به هیئت لخت ترین ناخودآگاه انسانی

نه سرزمینی از زندگانی 

بلکه دم و بازدم چرک آلود ابدی

 در تبلوری از 

همزمانی

گمشدگی و جاودانگی زمان