اصولا در نظام آوایی و زبانی ما نقطه چیزی ست که معنای خاصی ندارد در واقع نشانی بی معنی است. اما به نظر من نقطه بخش اعظم معنایی را که ما از زبان درک میکنیم را تشکیل می دهد اما چگونه؟
همه ی ما بارها از زبان زیان دیده ایم. اما اگر لطف خدای رحیم نبود به دست شیطان رجیم میفتادیم. در تاریخ هم پر است از همین چیزها؛ مثلا حر بن ریاحی حریتش را به خریتش نفروخت و رحمت خدا را به رجمت شیطان چرب تر دانست و به فکر تخت هایی نیفتاد که افرادی مثل خودش تحت آن باشند. کسانی که از مال مردمی دزدیدند که درد داشتند. جای اینکه مرحمت کنند و رحمتی باشند زحمت کشیدند و زحمتی شدند که آن ورش ناپیدا!
جای دادن دیه ی دخترانی که صورتشان سوخت دبه دراوردند و خودشان را در غار سکوت محو کردند که عارشان بیرون نیفتد.
با حرفهایشان سپاهی از سیاهی ساختند که جز ننگ رنگی نداشت. لرز کودکی در کیوسک برای یاد گرفتن باد تا عرق ریختنش در سرچهارراه برای غرق شدن در خواب نقطه ای ست. پول گرفتن دانشجویی از نگهبان خوابگاهش برای برگشتن به شهرشان نقطه ای ست. صدای مفصل پیرمردی که توالت را تمیز میکند نقطه ای ست. دنیا پر از نقطه است. راستی دوازده هزار میلیارد هم نقطه دارد؟؟
قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ