صدای نقطه

اصولا در نظام آوایی و زبانی ما نقطه چیزی ست که معنای خاصی ندارد در واقع نشانی بی معنی است. اما به نظر من نقطه بخش اعظم معنایی را که ما از زبان درک میکنیم را تشکیل می دهد اما چگونه؟
همه ی ما بارها از زبان زیان دیده ایم. اما اگر لطف خدای رحیم نبود به دست شیطان رجیم میفتادیم. در تاریخ هم پر است از همین چیزها؛ مثلا حر بن ریاحی حریتش را به خریتش نفروخت و رحمت خدا را به رجمت شیطان چرب تر دانست و به فکر تخت هایی نیفتاد که افرادی مثل خودش تحت آن باشند. کسانی که از مال مردمی دزدیدند که درد داشتند. جای اینکه مرحمت کنند و رحمتی باشند زحمت کشیدند و زحمتی شدند که آن ورش ناپیدا!
جای دادن دیه ی دخترانی که صورتشان سوخت دبه دراوردند و خودشان را در غار سکوت محو کردند که عارشان بیرون نیفتد.
با حرفهایشان سپاهی از سیاهی ساختند که جز ننگ رنگی نداشت. لرز کودکی در کیوسک برای یاد گرفتن باد تا عرق ریختنش در سرچهارراه برای غرق شدن در خواب نقطه ای ست. پول گرفتن دانشجویی از نگهبان خوابگاهش برای برگشتن به شهرشان نقطه ای ست. صدای مفصل پیرمردی که توالت را تمیز میکند نقطه ای ست. دنیا پر از نقطه است. راستی دوازده هزار میلیارد هم نقطه دارد؟؟
قَالُوا سُبْحَانَ رَبِّنَا إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ

۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

قلم مخملی


از وقتی یادم می آید همیشه پشت سرش بد حرف میزدند و میگفتند کتاب هایش بدند و مناسب تو نیستند و با خواندنش خودت را بدبخت میکنی... هیچ نویسنده ای توصیفاتش را نداشت، رک بود و راست. نه حرف را می پیچاند و نه با کنایه حرف میزد، حرف هایش را می شود صدایشان را بویید و رنگشان را شنید. سخت مینوشت و سخت میفهمید کسی که نوشته هایش را میخواند. شاید اینکه کسی خوشش نمیامد و پشت سرش حرف میزد به همین خاطر بود که حرفش را نمی فهمیدند. 

صادق خان هدایت حرف دل را میزد، حقیقت میگفت و به مزاق خیلی ها خوش نمیامد برای همین است میگویند حقیقت تلخ است ولی تلخ هم مزه ای ست برای خودش، شیرین و دلچسب.

پ.ن: حتما داستان عروسک پشت پرده اش را بخوانید

پ.ن۲: عکس را پلیس ها گرفتند وقتی که بر سر بدن بی جانش رسیدند

خدا از سر تقصیراتش بگذرد... آمین

۲۱ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

برزخ


برزخ ، مردن


آرامشی به بکری یک لبخند، به نازک آرایی یک سکوت پایان پذیر

به ژرفای اندیشه یه ماهی

نه به هیئت برکه ای به درازای فرسنگ ها !

تلنگرهای مزحکه آلود زمان

در غروب ارغوانی اقیانوس.

جمعی مسحور زمان.

- تنها ، تنها ، تنها

در غریب ترین برهه وجود انسانی-

همه کاوشگرانه در جستجوی دو سکه ...

تنها تر از خورشید خونین غروب

ملوانی با نسیم مسموم تحکیم بخش بادبانش

مشغول جابجایی انسان

طاق طاق...

به فناناپذیر برزخ زیستن

به هیئت لخت ترین ناخودآگاه انسانی

نه سرزمینی از زندگانی 

بلکه دم و بازدم چرک آلود ابدی

 در تبلوری از 

همزمانی

گمشدگی و جاودانگی زمان

۱۷ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

پزشک بیمار


ترم ۹ دارد تمام می شود. در تمام این ۹ ترم آدمهای زیادی را شناخته ام، با خیلی هایشان خندیده ام، با خیلی هایشان سفر رفته ام و با خیلی هایشان کار کرده ام. اما همیشه همه شان را به جای "همکار" نشانده ام. گاهی تصور دوستی آنچنان وسوسه انگیز بوده که جان کنده ام تا روابطم را توی قفس ِ"همکاری" جا بدهم، اما آخرش از "همکاری" کوتاه نیامده ام تا نه خودم را توی تار و پود احساسات لطیف دیگران گیر بیندازم و نه دیگران را توی ریسمان های هزار گره ِ احساسات لطیف خودم. با اینکه گاهی این اوضاع را بغرنج می کند، با اینکه گاهی نمی توانم بفهمم این منم که تصمیم میگیرم یا حضور عاملی خارجی، با اینکه حالا دیگر نمی توانم پیش خودم بخندم و مطمئن باشم که می توانم استاد را از گفتن حرف هایش پشیمان کنم و با همه معماهایی که هستند و مجبورند که باشند، به گمانم هنوز سرزندگی دارد جایی در سکوت ِطبیعی اش بال و پر میزند. 

doctor is out, will return at.... I don't know

۲۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۴۷ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

گره ی عشق


بی بی های ما پایِ دار  قالی حرف‏هایی می‏زدند... می‏گفتند تار و پودی که زنِ آبستن و زائو زده باشد، شل و وارفته است. فرشی که پیرزن بافته باشد، گرم است و به دردِ خوابِ زمستان می‏خورد... فرشِ دخترِ مجرد، تیزرنگ است و چشم را می‏زند... اما همان‏ها می‏گفتند که امان از قالیِ نوعروس و دخترِ عاشق... نقش‏ش هزار راه می‏رود و زیرِ بال و پرِ مرغ، اما عوض‏ش تا بخواهی جان دارد...


قِـیدار/ حضرت رضا امیرخانی

۲۵ دی ۹۵ ، ۰۳:۰۱ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

روح تقسیم بر سه


- شهرستان نمیای سر بزنی؟

- نه! حوصله رفت و آمد ندارم و اینجا راحت ترم

- هرجا هستی خدا کنه سلامت باشی و صاحب الزمان یاورت... چیزی نمیخوای برات بفرستم؟  پول نمیخوای؟ تعارف نکن، قول میدم مامانت نفهمه

- نه ممنون، همه چی هست الحمدلله

-کاری نداری؟؟ 

- نه خداحافظ

- خداحافظت، خدانگهدارت، خدا همراهت

گوشی را که قطع کردم تمام کودکیم جلوی چشمانم حاضر شد، لباس های گل من گلیش، بوی کمدش، دستان نرمش، قیافه ی بانمک و تپلش، دلم گرفت. لعنت بر جغرافیا و جدایی هایش. شب تا صبح به خاطراتم با او فکر کردم. فردایش بلافاصله بعد از بیمارستان بلیط گرفتم و رفتم شهرستان. رفتم به دیدنش. زنگ در قدیمی خانه شان را زدم... خززززز... خزززز... پرسید کیه؟؟ پسرمه؟؟ در را باز کرد و کله م را دزدید و غرق بوس کرد. در آغوشش گرفتم... نرم عین پنبه... سرش همان بوی کمدش را میداد، خوب بویش کردم و بوسیدمش... رفتیم توی خانه... گرم و نرم و مرطوب... گل خانه اش تمیز و شرجی پر از گل های مختلف که شاید خاصیت یا زیبایی خاصی نداشتند اما سال ها همدم بیوگی ش بوده اند، سال ها همدم مادر شهیدی ش بوده اند... بازهم بساط چاییش پابرجا... دو لیوان ریخت و با گام های نامنظم آوردشان... ننه جون چقدر پیر شده... از من پرسید، از درسم، از دانشگاهم، ازینکه عروس برایش پیدا کرده ام یا نه، از هوا و هر چیزی که میفهمید، رفت وای فایی را که خریده بود تا نوه هایش دور هم جمع شوند،روشن کرد. گفت با گوشیت کار کن. میدانستم اینهمه سوال حرف برای این است که حرفمان قطع نشود گوشی را کنار گذاشتم و نشستم از درس و بیمارستان و درک های خودم با زبان او گفتن، سخت است ولی شیرین، مخصوصا وقتی یک چیز دیگر برداشت میکند قند توی دلم آب می شود دوس دارم بقلش کنم و آنقدر فشارش بدهم که خفه شود. الان کنارم خوابیده، پتو را تا نصفه روی سرش کشیده، موهای کم پشتش از زیر پتو بیرون زده، موهایش را حنا زده، معلوم است چند ماه پیش بوده چون موهایش دو رنگ شده، گیس خیلی  نازکش که قبلتر ها به قطر یک مشت بود و توی دستم میگرفتمش و مثل دستگاه فشارسنج پزشکی فشارش میدادم. ننه جون چقدر پیر شده...هر چند لحظه وسواسم میگیرد و صفحه ی گوشی را کج میکنم که ببینم نفس میکشد و خیالم راحت می شود. سر شب گفت که دکتر بنیاد شهید آمده خانه ش و یاد من افتاده، گفتم حمید انشاالله اینجوری میشه... دفترچه اش را گرفتم ببینم که چه داروهایی برایش نوشته است، یک چیز دیدم که دارو و پزشکی را فراموش کردم... آن بالا نوشته بود ۷۲. عرق سردی وجودم را گرفت. در این زمانه ترسناک است. وقتیکه من بچه بودم حدود ۵۰ و خورده ای سالش بود ولی الان...ننه جون چقدر پیر شده...

ننه جان فدای خنده هایت، ننه جان فدای گلدان هایت، ننه جان فدای ترک های دیوار پشت باغچه ات، ننه جان فدای جا نان پلاستیکی توی آشپزخانه ات، ننه جان فدای آب پاشی کردن هایت، ننه جان فدای پیر شدنت.... ننه جان حمید به فدایت....


۱۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۴ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نوستالژیک ها

نوستالژیکها

کانالی بدون تبلیغ برای لحظاتی زندگی در گذشته...

برای لحظاتی که شاید یک روز رنج بودند اما الان گنجند...

لبخند بزنید 😃

https://telegram.me/nostalgicha

۱۴ دی ۹۵ ، ۰۲:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ


مردم ما استاد شور چیزی را دراوردنند، از کمپین و چالش گرفته تا همین اواخر دابسمش...

اساس دابسمش چیست؟ آیا چیزی غیر از تمسخر و مسخره کردن دیگران است؟ حال چه آن دیگر خارجی باشد چه ایرانی٬ چه مسلمان باشد چه کافر، چه دوست باشد چه دشمن، چه راضی باشد چه ناراضی....

چن وقت پیش یک دابسمش دیدم که شخصی به اسم علی جومونگ چند آهنگ را بازخوانی کرده بود، هرکسی میدید در اولین کار به چهره ی آن بنده خدا میخندید. بعد از مدتی بسیاری از کلیپ هایش دست به دست شد. امشب سری به پیج اینستایش زدم، دیدم نوشته است که امکاناتی ندارم و تنهای جای دیده شدنم اینجاست. طرف عاشق خوانندگیست، ادا و اطوارهایش برای خوانندگیست نه خندیدن من و امثال من.

من به یک مسئله ایمان دارم و با این سن کمم تجربه اش کرده م، چه در دل و چه در جمع اگر کسی را مسخره کنید نخواهید مرد تا همان عامل تمسخر یقه تان را بگیرد...

ان اللّه سمیع بصیر...

۰۴ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱

brightness



خدا بی نهایت است و لامکان وبی زمان

اما بقدر فهم تو کوچک میشود

و بقدر نیاز تو فرود می آید

و بقدر آرزوی تو گسترده میشود

و بقدر ایمان تو کارگشا میشود

و به قدر نخ  پیرزنان دوزنده باریک میشود

و به قدر دل امیدواران گرم میشود


یتیمان را پدر می شود و مادر

بی برادران را برادر می شود

بی همسرماندگان را همسر میشود

عقیمان را فرزند میشود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نور میشود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

و محتاجان به عشق را عشق می شود


خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس


بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار


و بپرهیزید

از ناجوانمردیهــا

ناراستی ها

نامردمی ها!


چنین کنید تا ببینید که خداوند

چگونه بر سر سفره ی شما

با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند


مگر از زندگی چه میخواهید

که در خدایی خدا یافت نمیشود؟

که به شیطان پناه میبرید؟

که در عشق یافت نمیشود

که به نفرت پناه میبرید؟

که در حقیقت یافت نمیشود

که به دروغ پناه میبرید؟

که در سلامت یافت نمیشود

که به خلاف پناه میبرید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!

۲۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

دنیای رنگارنگ


امروز ساعت های 4 عصر بود. در بوستان محله ای در بلوار سجاد یا همان اس سابق کرمانشاه روی چند صندلی بتنی و سرد نشسته بودم و چشم به راه شاگردم. از خستگی مفرط و درد و رنج عفونت این مهمان ناخوانده خوابم گرفته بود. زیپ گرمکن را تا زیر گلو کشیدم هدفونم گیر کرد و از گوشم افتاد. کلافه بودم، با حالتی از سر ناچاری هدفون را چپاندم توی گوشم.سرما و خستگی از یک طرف و گرسنگی و نبود انرژی از طرف دیگر. بلند شدم و رفتم سمت مغازه ی لوکسی که آنجا بود. یک هایپ برداشتم و یک کلوچه سلام خداحافظ و یک آدامس، رفتم ک حساب کنم دیدم فروشنده دارد بال و پر میزند میگم بله؟؟ بازهم بال و پر میزند دیدم اشاره میکند ب گوشم یادم افتاد ک دارم با آخرین درجه آهنگ گوش میدهم لبخندی و عذری تحویلش دادم و اخم و نازی تحویلم داد. بیرون که آمدم دیدم صندلی ها دیگر کاملاً زیر سایه ی برج ها نشسته اند و دیگر خبری از آن نور نصفه و نیمه نیست. دوباره روی صندلی نشستم باز هم سرمای صندلی، پشیمان شدم از بلند شدنم.جزوه و کلوچه را گذاشتم سمت راستم و در هایپ را باز کردم و سفره ام را پهن. دست چپم را کردم توی جیبم و شروع کردم ب خوردن. در فکر بودم، فکر یار و بار و خار و کار. جوانی سرمازده تر از من از جلویم گذشت و جز فیلتری خاموش نشده چیزی برایم ب جا نگذاشت. سیگارش افتاد روی برگ های جلوی پایم. بوی تند سوختگی برگ مرا برد ب خاطرات اردوهای بچگی که هر وقت میخواستیم آتشی روشن کنیم کلی برگ روی هم میریختیم و فوت میکردیم و دود زرد و خاکستری از لای برگ ها بیرون میزد...

صدای ترمز یک بی ام دبلیو شاسی بلند مرا تکان داد. سرم را بالا آوردم دیدم دخترکی پروتز منصب جعبه ای شیرینی و دسته گلی را انداخت توی سطل زباله ای که در آن نزدیکی بود و مرا نگاه کرد گوشه ی لبش را بالا کشید و گازش را گرفت. لجم گرفت داد زدم 17 امتیاز به خاطر 2 ثانیه تیک آف و رفت. ماشین را با سرم دنبال کردم یک بار دیگر قوطی را بالا آوردم و کلوچه ای توی دهان گذاشتم. سطل را داشتم نگاه میکردم که دیدم یک وانت قراضه دور زد. حین دور زدن در طرف شاگرد باز شد. خیال کردم کسی میخواهد پیاده شود دیدم نه ماشین کنار سطل پارک شد و مردی میانسال با قیافه ای عبوس و خسته پیاده شد که در را ببنند. یک سیگار فیلتر صورتی باریک روی لبش بود که ب صورت آفتاب خورده و پهنش نمیخورد. در این فکر بودم که دمش گرم با این وضع ماشین و زندگی هنوز دارد جان می کند و زور می زند. حتما زن و بچه دارد. شاید دخترش ابتدایی باشد و با روپوش صورتی مشغول بازی در مدرسه و منتظر است زنگ بخورد که پدر برود دنبالش. دیدم در را بست و نظرش به سطل جلب شد. سیگار از لبه ی دهانش افتاد. جای سیگار لبخند روی لبش نشست. دسته گل را برداشت و تکان داد و تمیز کرد. از شیشه ی ماشین انداختش داخل. رفت سراغ شیرینی برش داشت بازش کرد لبخندش ب سرخی ذوق تبدیل شد، مرا که دید، یکه خورد ولی بعدش خندید اشاره کرد میخوری؟ گفتم نه حاجی صرف شده، شما بفرما... تشکر کرد و نشست توی ماشین و از جلویم که رد شد بوقی زد و دستی تکان داد، دستم را گذاشتم روی سینه م نیم خیز شدم و رفت. کجایش را نمیدانم، شاید رفت که ب دخترش بگوید شیرینی خریده شاید رفت که دست گل را بدهد به زنش بگوید تقدیم به شما مثل توی فیلما و غرق بشوند در ذوق و خنده. شاید رفت شیرینی را با دوستانش در دور میدان بخورد ولی این را میدانم که رفت تا بشود رنگی از رنگ های دنیا...

۲۲ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰